تبليغاتX
تب عشق


تب عشق





آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
 
دعا کردم....

 

دعا کردم...

 شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...!!.


نويسنده: حسین مورخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 در ساعت:
      |+|

 

کاش ميشد پرنده بوديم توي دست آسمون تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم تو ميگذاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم واي اگه پرنده بوديم تو رو با خودم مي بردم وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مياورد نميذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد تو رو با خودم ميبردم جايي كه نباشه صيّاد تو فقط بايد بموني اي پناهِ آخر من تا كه پرپر نشه بي تو همه ي بال و پر من كاش ميشد پرنده بوديم توي دست آسمون تا براي هم مي ساختيم از پَرامون آشيون من براي تو ميساختم سقفي از بال و پرم تو ميگذاشتي عاشقونه پرت رو زير سرم واي نگو اين فقط يه خوابه ، من و تو پرنده نيستيم وقتي همديگرو داريم نگو ما پرنده نيستيم ما ميتونيم از محبّت با هم آسمون بسازيم حتي با دستاي خالي با هم آشيون بسازيم .

 

 


نويسنده: حسین مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت:
      |+|

نويسنده: حسین مورخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 در ساعت:

نويسنده: حسین مورخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 در ساعت:

 

باید تو رو پیدا کنم ..

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی . . .

تقدیر بی تقصیر نیست !

با اینکه بیتاب ِ منی . .

بازم منو خط می زنی !

باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودتم دشمنی !!

 کی با یه جمله .. مثل ِ من می تونه آرومت کنه !؟؟؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه !؟

دلگیرم از این شهر ِ سرد..

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی ... حس می کنم از راه ِ دور !

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو می بَره ..

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره !

باید تو رو پیدا کنم !

هر روز تنهاتر نشی !!

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی !

پیدات کنم حتی اگه...

پروازمو پر پر کنی...

محکم بگیرم دستتو ...

احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست !

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی...


نويسنده: حسین مورخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 در ساعت:
      |+|
 

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

 

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

 

است كه بي تو سركردم.

 

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

 

منتظرم يافتم.

 

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

-------------------------------------------------------------------------


نويسنده: حسین مورخ: یکشنبه دهم آبان 1388 در ساعت:
در وصف عشق...

حتما همه شما اين جمله زيبا را شنيديد که ميگه :

عشق خيس شدن دو دلدار زير باران نيست . عشق اين است که يکي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد که چرا زير باران خيس نشده!!

 

براستي عشق چيست و چه تعريفي دارد ؟ ابعاد عشق چيست و خصوصيات فرد عاشق کدام است ؟و  . . .

میتونین هر کدوم که دوست دارین تو نظرات تعریفتون از عشق بگین و از تجربه هاتون شاید معنی این واژه به ظاهر عادی ولی ناشناخته رو پیدا کنیم.

---------------------------------------------------------------------------

سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده !! "


نويسنده: حسین مورخ: شنبه نهم آبان 1388 در ساعت:
      |+|
میلاد ثامن الحجج مبارک باد.



اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ صَلَاةً کَثِيرَةً تَامَّةً زَاکِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِکَ.


 

 میرسم از صحن جمهوری چشمان دلت

تا ضریح سبز گیسوی پریشان دلت

میرسم از غربت چشمان باران خورده ام

کوه بکوه منزل به منزل تا خراسان دلت

بی پناهم خسته ام مولای من

کم از اهو نیستم آقا به قربان دلت

کاش نام ما هم ثبت می کردید عاقبت

در میان دفتر سرخ شهیدان دلت

باز می لرزد درون سینه آهوی دلم

ضامن آهو دو دست ما به دامان دلت


میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.                                                                                                        

                                       ویژه نامه

 

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است


 


نويسنده: حسین مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت:
      |+|
از خداE-mail

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی....

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا


نويسنده: حسین مورخ: دوشنبه چهارم آبان 1388 در ساعت:
      |+|

 


نويسنده: حسین مورخ: جمعه یکم آبان 1388 در ساعت:
      |+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
D.K & سفارش قالب & داریوش کمانی